ارادت گراز و ماهی به کیهانیان چنان شهره آفاق است که جای گفتش نیست،عشقی که گاهی از شدت به گناه آلوده میشود،حتی حضرت در این باره شعری صادر کرده اند که میفرماید: " سر ارادت ما و آستان انصار حزب الله / تو گر حال نمیبری کژطبع جانوری ".اینگونه است که تمام مطبوعات و منقولات و منشورات حلقه کیهانیان حکم توتیا را برای این عاشقان سینه چاک پیدا کرده که اگر روزی نسیم صبا غباری از آن را به چشمانمان نرساند بکلی کور شده و بصیرت خود را به فنا میدهیم.از آنجا که مدتی بود در اینجا از نشریات روز سخنی به میان نیامده بود در این بعداز ظهر جمعه ای،ضمن پیچاندن سه قرار، وقت را غنیمت شمرده و با پس زمینه "دود عود" حضرت استاد،افتخار آفاق،شجریان چند خطی را به بازخوانی مهمترین عناوین طبع شده در نشریات ارزشی در مدتی که گذشت اختصاص میدهیم و حق تقدم را رعایت کرده این پست را به زن روز 26 دی 1388 اختصاص داده و با آن باب را فتح میکنیم.
هفته نامه فرهنگی اجتماعی زن روز با تعداد 68 صفحه و ضمیمه خیاطی،از مجلات ارزشی ای است که به صاحب امتیازی مؤسسه کیهان با قیمت 400 تومان شنبه ها روی دکه میرود.در این قسمت نگاهی داریم به مهمترین مسائل مطروحه در شماره 2216 این مجله.
اولین مطلب این شماره پس از یادداشت سمیرا خطیب زاده،در صفحه 5 به مقاله ای با عنوان "اشتغال زنان،چالش جدید کشورهای صنعتی"اختصاص دارد.
در مقدمه این مقاله آمده است:"غرب به دلیل تعریف نادرست از زنده بودن و زندگی،همچنین موجود زنده و انسان،هزاران سال است که در مسیرهای پرپیچ و خم ناشناخته با پافشاری بر اشتباهات پیشینیان خود را از لذت انسانیت و زندگی محروم کرده است.جامعه غربی اگرچه همواره در رنج دوری از انسانیت به دنبال لقمه ای زندگی است اما به دلیل نداشتن الگویی صحیح برای به دست آوردن آن،نه تنها از رنج خود نکاسته که اکنون به جایی رسیده که از فقدان زندگی به فریاد آمده است."
مقاله با تیتر: "وقتی فمنیسم بلای جان اقتصاد میشود،تبعات اجتماعی اشتغال زنان بزرگترین چالش 50سال آینده" آغاز میشود که در ذیل آن آورده شده: "میلیون ها نفر از زنان اروپا که زندگی اقتصادی خود را با تکیه به مردان تامین میکردند اکنون کنترل شرایط اقتصادی خود را بر عهده گرفته اند.این مسأله علاوه بر ایجاد تغییرات ساختاری در اقتصاد کشورهای صنعتی و ثروتمند آثار اجتماعی و سیاسی و فرهنگی خاصی نیز در بر داشته است.اگر قدرت اقتصادی زنان بعنوان یکی از بزرگترین تحولات اقتصادی 50سال گذشته در کشورهای صنعتی ارزیابی شود باید گفت تأثیرات و تبعات اجتماعی این مساله یکی از بزرگترین چالش های کشورهای صنعتی طی 50 سال آینده خواهد بود.زنان آمریکایی هم اکنون نیمی از جمعیت شاغل و نیروی کار این کشور را تشکیل میدهند رقمی معادل 9/49 درصد.زنان آمریکایی کنترل و هدایت برخی از شرکت های بزرگ و مهم این کشور مثل پپسی، آرشر دانیلز میدلند و دبلیو ال گور را برعهده دارند.زنان هم اکنون 60 درصد دانش آموختگان دانشگاه ها را در اروپا و آمریکا تشکیل میدهند."در این قسمت اشاره به کنترل و هدایت شرکت های بزرگ و مهم توسط زنان شد.
تیتر بعدی "درآمد زنان در غرب کمتر از مردان است" میباشد که در ذیل آن آورده شده:"میزان درآمد زنان به طور میانگین کمتر از مردان است و به ندرت در رأس هرم مدیریتی شرکت های بزرگ قرار میگیرند"،در اینجا اشاره شد که زنان به ندرت در رأس هرم مدیریتی قرار میگیرند.نویسنده ادامه میدهد:"نکته قابل ذکر اینکه نحوه حضور و فعالیت های اقتصادی زنان در کشورهای صنعتی و ثروتمند نسبت به دهه 1960 تحول زیادی داشته است،اگر زنان در اوایل دهه 1960 بیشتر برای بهره کشی جنسی مورد استفاده قرار میگیرند و بیشتر کارهای ابتدایی و نه چندان مهم شرکت ها به آنها واگذار میشد ولی اکنون بخش زیادی از کارهای حرفه ای و تخصصی در شرکتهای معتبر و مهم به آنها واگذار میشود بعنوان مثال این نرخ در آمریکا به بیش از 51 درصد رسیده است."دراینجا ذکر شد که زنان بخش زیادی از شغلهای مهم شرکتهای بزرگ را تصاحب کرده اند.
نویسنده مقاله اش را اینگونه ادامه میدهد:"این وضعیت در کشورهای حوزه مدیترانه نیز تغییرات زیادی داشته است.در اسپانیا سهم زنان جوان در بازار کار این کشور معادل آمریکا شده است.تقریباً نیمی از فرصت های شغلی اسپانیا از سوی زنان این کشور اشغال شده است.چگونه میتوان این تحول و انقلاب بزرگ را توجیه کرد؟سیاست البته نقش مهم و کلیدی داشته است.تفکرات فمنیستی بتی فریدمن ابعاد جدیدی به زندگی اقتصادی زنان در کشورهای ثروتمند بخشیده است.دولت ها طی سال های اخیر قوانین زیادی را برای تساوی حقوق زن و مرد در کشورهای توسعه یافته به تصویب رسانده اند.سیاستمداران زن مثل مارگارت تاچر و هیلاری کلینتون بر این باورند که امکان هرکاری برای زنان جوان میسر است.ولی سیاست تنها بخشی از پاسخ این سوال است...زنان طی سالهای اخیر تمایل زیادی برای کارکردن خارج از خانه پیدا کرده اند.پیشرفت تکنولوژی موجب کاهش ساعات کار زنان در منزل شده است و زنان برای انجام کارهای منزل مثل پخت غذا و شستشو وقت کمتری صرف میکنند.زنان ترجیح میدهند وقت مازاد خود را برای کسب مهارتهای جدید و بیشتر به منظور کسب درآمد بیشتر صرف کنند.افزایش سطح تحصیلات و دانش زنان نیز تأثیر زیادی در تحولات جایگاه زن در بازار کار کشورهای صنعتی و ثروتمند داشته است.امروزه زنان تحصیل کرده و ماهر موقعیت های شغلی زیادی را در کشورهای صنعتی اشغال کرده اند.امروزه یک زن تحصیلکرده به مراتب بهتر از یک زن با تحصیلات پایین میتواند شغل مناسب پیدا کند.امروزه بیش از 80درصد زنان تحصیل کرده در دانشگاه های آمریکا جذب بازار کار میشوند و 67 درصد دارندگان مدرک دیپلم دبیرستان به بازار کار وارد میشوند.این رقم برای زنان بدون این مدرک نیز به 47درصد رسیده است..."
نویسنده با دادن این آمار مطالب مربوط به تیتر "درآمد زنان در غرب کمتر از مردان است" را میبندد و در تیتر جدیدی با عنوان "مردان آمریکایی از اشغال موقعیت شغلی خود توسط زنان به شدت نگران هستند"مقاله اش را پی میگیرد.میخوانیم:"یکی از مهمترین تحولاتی که طی سالهای اخیر به وقوع پیوسته افزایش میانگین درآمد زنان نسبت به مردان است.تازه ترین تحقیقات بنیاد راکفلر نشان میدهد سه چهرم آمریکایی ها از این تحولات استقبال میکنند.90درصد مردان آمریکایی با این مسئله هیچ مشکلی ندارند.اگرچه از اشغال موقعیت های شغلی خود توسط زنان به شدت نگران و ناراحت هستند."!!!،بخدا اگر از خودم در بیارم،مجله اش موجوده.
همانطور که در بند "درآمد زنان در غرب کمتر از مردان است" دیدیم نویسنده در پاسخ به این سوال که چرا تمایل زنان به اشتغال در خارج خانه افزایش یافته، به مواردی از قبیل موارد سیاسی،بالارفتن سطح تحصیلات و پیشرفت تکنولوژی و بوجودآمدن وقت آزاد بیشتر برای زنان و... اشاره میکند.نویسنده در ادامه مقاله اش در ذیل تیتری با عنوان "زنان از روی ناچاری به هرکاری تن میدهند" میآورد:"...درآمریکا و انگلیس یک زن کارگر تمام وقت معادل 80درصد یک مرد حقوق دریافت میکند.علت اصلی این مسئله اینست که بسیاری از زنان در جوامع صنعتی از روی نیاز و ناچاری کار میکنند و بنابراین به هرگونه شرایط کاری و قراردادی تن میدهند.میزان درآمد زنان با فرزند در شرکت های آمریکایی تقریبا معادل مردان است.میزان درآمد مادران با والدین و زنان مجرد کمتر از مردان است.شکاف درآمدی بین زنان و مردان هزینه های زیادی را بر افراد و جامعه تحمیل میکند."میدانید که شکاف همان 80 درصد و تقریبا و اینهاست هااا،این مقاله با افزودن مقداری نخود و لوبیا و رشته به پایان میرسد و ما در حالیکه برای غربیان بدخت که چنین چالش بزرگی را دارند سرمان را به نشانه افسوس تکان میدهیم از آن میگذریم.
به صفحه سیاسی-اجتماعی زن روز میرسیم.در کنار مقاله دنباله داری با عنوان "نظام آموزشی اسرائیل" به یک ستون با تیتر "ساندویچ پرملات" به زحمت سارابهاءالدینی که احتمالاً خانم باشند برمیخویم و با هم قسمتهایی از آن را میخوانیم:"...آنان که ادعا میکنند امام علی علیه السلام فرموده:اگر اکثریت شما را قبول نداشتند کنار بروید،با فرض محال صحت این حدیث از این آقایان میپرسیم: آیا انتخابات چهل میلیونی مردم ایران اکثریت نبود؟آیا راهپیمایی 9 دی که بدون هیچ بیانیه و خط بازی صورت گرفت اکثریت نبود؟...آقای محترم که در سخنان خود هردو طرف را افراط گرا خواندید،آیا دفاع از حرمت خون سیدالشهدا افراط گرایی است؟آیا این سخن که مردم در روز 9 دی با گرفتن یک ساندویچ به خیابان ها ریختند شرم آور نیست و حال آنکه این مردم همانها یی هستند که با وعده ماهی 70هزارتومان هم حاضر به انتخاب شما نشدند و با شعار احمق تر ازک...(توضیح گرازماهی:نمیدونم،شاید،فکر کنم کروبی باشه؟) عالم به خود ندیده شما را از شهر خود راندند.پس کمی به خود بیایید و بیش از این در لباس روحانیت ضربه به اسلام نزنید..."بله عزیزان من،حالا شما هم میدانید که شعار احمق تر از...عالم به خود ندیده افراط گرایی نیست.همچنین فهمیدید که به هیچ وجه هدف پرداخت نقدی یارانه دو شب قبل از انتخابات جمع کردن رأی نبوده و چقدر احمقست کسی که اینکار را کرده و همچنین کسی که بگوید آحاد ملت در 9 دی با گرفتن ساندویچ به خیابان آمدند باید شرم کند.در اینجا به "زن روز خوانندگان" که از صفحات پایانی مجله است میرویم و از شما دعوت میکنیم به گزیده ای از متن دلنوشته گونه ای با عنوان "خانه ام بیت رهبری است!" که مربوط به تظاهرات 9دی است و توسط خانم مهربان به نقل از روزنامه وطن امروز به دفتر مجله ارسال شده بعنوان حسن ختام توجه بفرمایید:
...امروز هم فتنه گران / از صدای هوندا 125 «بابا اکبر» / بیشتر از هیبت ماشین های ضد شورش نیروی انتظامی میترسند / چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی / راننده اش کت و شلواری نبود / و من به کوری چشم « فرانس24» اعتراف میکنم / و افتخار میکنم که حکومت به ما ساندیس داد / و من چون روزه بودم / نی اش را نگه داشتم / تا در روضه علی اصغر در آن بدمم / بشنو از نی / من نی ام را درون ساندیس نکردم / فروکردم در چشم رئیس جمهور آمریکا / به کوری چشم ضد انقلاب / رئیس جمهور آمریکا با ما نیست / او با ما نیست / با سران فتنه است / با آن بی سواد / که مردم گفتند عامل دست موساد / چشم اسرائیل کور / حکومت به ما تی تاپ هم داد / خاک بر سر شما / که به جای گوشت « بزغاله گوساله » گوشت خوک را میخورید / چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی / تلویزیون نداشت / نوار آهنگران گذاشته بود / و من در خیابان انقلاب دیدم دختران وطنم / وقتی پرچم انگلیس را آتش زدند / دودش رفت در چشم آقا زاده معروف / و امروز صبح / یکی به من sms داد که سران فتنه در رفته اند / رفته اند شمال / ویلای « احسان الله خان » / به میرزا کوچک خان زنگ زدم / که حواست به وطن فروش ها باشد / میرزا گفت / دکتر حشمت / نبض شیخ را گرفته / چهارشنبه ای،مردم را که دیده / تبش بالا رفته / آن یکی هم / ساندیس بدنش کم شده / به میرزا گفتم این بار مواظب سرت باش / اینها در سر سودای وطن فروشی دارند / وطن فروش / خواننده ای است که حنجره اش را پنجره ای کرده به سوی غرب / عالیجناب چهچه! «دود عود» ات بوی زغال سوخته میدهد / برای این ملت / قوم طالوت / حضرت داود باید نغمه بخواند / هان ای ابراهیم! / تبربردار / دیکتاتورهای مخملین / از دموکراسی بت ساخته اند / علامت کوچکتر بزرگتر سرشان نمیشود / معلم کلاس اول من / یاد داده بود که 24 از 13 بزرگتراست / و آرای باطله از رای شیخ! / ستون دین من / آن نمازی است که سیدالشهدا خواند / در ظهر عاشورا / به ازای هر کلمه نماز / یک تیر خورد / و الا ابن ملجم هم نماز زیاد میخواند / اما قبله اش ولایت نبود / قطام بود / در نماز ابی عبدالله / خم ابروی یار در میان آمد و / در نماز ابن ملجم / رژلب دختر اغیار! / من کاری با قوه قضاییه ندارم / دلم برای محافظان سران فتنه میسوزد / که به جای حفاظت از انقلاب / مجبورند مراقب جان شیخ بی سواد باشند / سربسته بگویم / این سخت ترین کار دنیاست / شیعه علی بودن و محافظت از عثمان / تا که این پیرهن دوباره شر نشود / چهرشنبه / اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی / به راننده اش مرخصی داده بودند / به من هم مرخصی دادند / امتحان برادر کوچکم هم در مدرسه لغو شد / هان ای دشمن! / از این پس / قصه همین است / ساندیس نظام مان را میخوریم / از مرخصی اش استفاده میکنیم / سوار اتوبوس میشویم / و درخیابان / علیه شما شعار میدهیم / و در برابرتان تمام قد می ایستیم / ما همه مان حکومتی هستیم / من مستاجر نیستم / خانه ام بیت رهبری است / بیت رهبری / خانه فقط سید علی نیست / کاشانه ما هم هست / ناشیانه حرف نزنید / ما به این آشیانه ساده و صمیمی افتخار میکنیم / تا وقتی حاکم علی است / راهپیمایی های ما / همه حکومتی است / چهارشنبه / اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی / راننده اش میگفت / 22بهمن / نوشابه و ساندویچ هم میدهند / ما / 22بهمن هم می آییم / ما با رهبرمان / آنقدر نداریم / که هروقت اراده کنیم / چفیه اش را میگیریم / حرفی هست؟ / آنقدر دوستش داریم که با یک اشاره اش / نشانی خیابان انقلاب را میگیریم / و میآییم / ما اینجا / رابطه مان با رهبرمان گرم گرم است / راستی یادم رفت بگویم! / برای این دلنوشته که تقدیمش میکنم به مولایم خامنه ای / 2تا ساندیس گرفتم / یک تی تاپ / حرفی هست؟
"عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق/بازنیابی به عقل سرّ معمای عشق/عقل تو چون قطره ای است مانده ز دریا جدا / چندکند قطره ای فهم ز دریای عشق / گر زخود و هر دو کون پاک تبرا شوی / راست بود آنزمان از تو تولای عشق" شروع دودعود است.حرفی نیست اما دوتا ساندیس و تظاهرات حکومتی تا زمان حاکمیت سید علی پاک تبرا شدن نیست.بیش از این نیازی به توضیح نمیبینم.آواز "آتش عشق تو در جان خوشتر است / جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است / هرکه خورد از جام عشقت قطره ای / تا قیامت مست و حیران خوشتر است / تا تو پیدا آمدی پنهان شده / زانکه با معشوق پنهان خوشتر است / درد عشق تو که جان میسوزدم / گرهمه زهر است از جان خوشتر است / درد بر من ریز و درمانم مکن / زانکه درد تو ز درمان خوشتر است / می نسازی تا نمی سوزی مرا / سوختن در عشق تو زان خوشتر است /..."بی نظیر است و آهنگسازی استاد همیشه زنده پرویز مشکاتیان مثل همیشه غوغاست.
+ نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت 20:49  توسط میم.نون
|
بمناسبت ایام چهلمین روز درگذشت آیت الله منتظری،مطلبی تهیه شده که در ادامه مطلب قابل مشاهده است.
این نوشته با عنوان " سی سال پس از منتظری، نسخه ای که برای خامنه ای پیچیده شد" نگاهی است به رنجنامه سید احمد خمینی به آیت الله منتظری که در تاریخ 9/2/1368 توسط سید احمد خمینی نوشته شده است و در آن روایت ها و شرح ماجراها و نقل قول های تأمل برانگیزی از آیت الله منتظری و آیت الله خمینی و خود سید احمد خمینی به چشم میآید.تیترهای این مطلب شامل این موارد میباشند: منتظری را کنار گذاشتند یا کنار رفت؟ او قدرت نمیخواست. / شکوائیه ها و انتقادات آیت الله ،منتظری از چه چیزهایی کوتاه نیامد؟ / نامه به نخست وزیر میرحسین موسوی در 9/7/67 / شکواییه ها و نظرها و دیدگاه های آیت الله در نامه ها به آیت الله خمینی درمورد وزارت اطلاعات و کمیته ها / دستهای آلوده روح خدا / در مورد مهدی هاشمی، بز اخفش نبود / نسخه سید احمد خمینی و بیماری آیت الله خامنه ای.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 23:53  توسط میم.نون
|
طبق عادت سالهاست که غروب های یکشنبه عزم "دکه مطبوعاتی صفا" را میکنم و چلچراغی را که برایم نگه داشته میگیرم و نگاهی به روزنامه ها و دیگر نشریاتش میاندازم؛شاید به این دلیلست که اولین چلچراغی را که خریدم غروب یکشنبه ای بارانی بود از دکه مطبوعاتی صفا و خیلی صفا داد و شاید هم دلیل دیگری دارد،اما به هرحال در این مدت علم اینکه چلچراغ معمولاً پنجشنبه و نهایت شنبه روی دکه ها میرود هیچوقت باعث نشده که من هم هوس کنم پنجشنبه یا جمعه یا شنبه یا یکشنبه صبح خودم را به "دکه مطبوعاتی صفا" برسانم.
این روزها شاید فقط 3-4 ساعت آخر شب را بیرون از خانه میگذرانم و بیشتر وقتم را روی تخت با کتاب و یا پشت کامپیوتر با اینترنت و یا در حمام با خودم پر میکنم و روی پروژه های عظیم کاربردی-راهبردی ای که برای خودم تعریف کرده ام کار میکنم.اگر این حس خفگی نبود همان 3-4 ساعت را هم بیرون نمیرفتم.در طول هفته فقط یکشنبه هاست که برنامه بیرون رفتنم کمی تغییر میکند و از ساعت 8-9 شب تا 12-1 به 5-6 بعداز ظهر تا 11-12 شب تغییر میکند و به این شکل جبران مافات میکنم و خریدی،کتابی،آلبوم موسیقی ای،پیتزایی،چشم چرانی ای چیزی هم اگر باشد انجام میشود.
یکشنبه ها غروب در "دکه مطبوعاتی صفا" اینگونه است که بعد از سلامی،نه بیشتر و نه کمتر بازهم بر طبق عادت پیش از اینکه چلچراغم را تحویل بگیرم چند روزنامه و مجله را با یک نگاه بعنوان اجازه برمیدارم و میبرمشان روی پیشخوان پشت دکه و مشغول تورقشان میشوم و خوب که زیر و بالایشان کردم مرتب و قشنگ دوباره سرجایشان میگذارم و بعد مثل یک بچه یتیم با چشمانی که برق افتاده اند جلوی در ورودی دکه حاضر میشوم و منتظر میشوم تا آقا صفا اگر چایی دستش هست زمین بگذارد یا اگر دوستش پیشش است حرفش تمام شود و سرش را برگرداند و بعد مرا که دست به سینه جلوی در ایستاده ام ببیند و با نگاهش به من بگوید که این هفته هم برایت نگه داشته ام،بایست تا پیدایش کنم و بعد پیدایش میکند و به دستم میدهد،من هم حساب میکنم و بعد یک خداحافظی،نه بیشتر و نه کمتر و راهم را کج میکنم و در خیابانی که سقف بالای سرش دیگر کاملاً تاریک شده گم میشوم.
یکشنبه ها به پیشخوان پشت "دکه مطبوعاتی صفا" که میروم چشمهای شادمهر عقیلی از روی یک جلد زرد شده چسبیده به شیشه،حاضر و ناظر احوالاتم میشوند تا خدای نکرده اضافه بر کوپنم از روزنامه ها استفاده نکنم و مثلاً جدول سودوکویشان را خط خطی نکنم،این هفته هم زیر دیدگان سنگین شادمهر عقیلی مشغول هل دادن نگاهم روی صفحات ضمیمه اعتماد بودم که موتوری با راننده ای کلاه کاسکت به سر تا حلقم نزدیکم آمد و خاموش شد.
یک لحظه تمام حواسم از روزنامه و دنیا و زندگی پرت شد و رفت بسمت اینکه چه چیز من میتواند مثل دکتر علیمحمدی باشد که اینگونه ناجوانمردانه باید مغزم توی صورت شادمهر عقیلی متلاشی شود.در این افکار غوطه وربودم که از زیر کلاه کاسکت صدایی درز کرد که میگفت:"همین چیزها رو میخونید آدم نمیشید".و کلاه کم کم برداشته شد و ماهیت راننده آرام آرام هویدا میگشت.صورتش مثل چمنزار خزان زده ای بود که بزها پراکنده در آن چرا کرده باشند،شناختمش از بچه های انصار حزب الله بود که چندباری وقتی روی نیمکت های دانشگاه نشسته بوده از روی سایه اش گذشته ام و البته چندباری هم شاهد نطق کردنم بوده.سلامی گرم به او دادم.اول پرسید جزء تعلیقی ها و تبعیدی ها و تشویقی ها و تأخیری ها و تجدیدی ها و... هستم یا نه که گفتمش انشاالله دفعه بعد و با جواب منفی ام آه از نهادش بلند شد و بعد جویای احوالم شد و پرسید درسها و امتحانات را چه میکنم.در حالیکه در جواب با دست حالت زشتی را برایش نمایش میدادم به شوخی خودش جواب خودش را از دهانم میداد:"مگه این احمدی نژاد گراز میزراه درس بخونیم؟باید هرروز بجای درس اغتشاش کنیم".بعد گفت:"از لجت برم یه یالثاراتی-کیهانی بردارم" که گفتمش:"آرشیو کامل هفت ماه اخیر یالثارات و پرتوی سخن را دارم و خودم پای ثابتشانم خودت رو زحمت نده".بعد رفت و نگاهی به روزنامه ها انداخت و مجله ماشینی آورد که عکس روی جلدش یک بنز بود و با نیشخند زشتی و به تمسخر گفت:"میدونی که،بسیج به ما ماشین میده،حالا اینو میخوام بخرم ببینم بین بنز و بی-ام –و کدوم بهتره"،بهش گفتم:"شک ندارم که بهتون میده،اما فکر نکنم بنز و بی-ام-و بده،شما که با ساندویچ و ساندیس ارضا میشین و بستونه"،خیلی بدش آمد و دوباره بحث درس را پیش کشید و کمی خوشمزگی در مورد فتنه و اغتشاش کرد،گفتمش:"چه درسی؟چه کشکی؟ دانشجو میمیرد ذلت نمیپذیرد،اعتشاش امونمون نمیده"و درحالیکه از وجناتش فریاد میزد ساندیس و ساندویچ خیلی بهمش ریخته گفت:"دانشجوی گراز،بصیرت،بصیرت". نمیدانم چرا داشت به پروپای گراز میپیچید اما میدانستم خبر ندارد دارد به پروپای چه میپیچد،دستم را دراز کردم و گفتم خداحافظ،نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر،بعد رفتم چلچراغم را گرفتم و حساب کردم و بعد راهم را کج کردم و در خیابانی که سقف بالای سرش دیگر کاملاً تاریک شده بود گم میشدم و او را هم میدیدم که داشت مجله ماشینش را حساب میکرد.
به نظرشما چرا چلچراغ در "رادیوچل"اش این مطلب را منتشر میکند؟:"از عراق هم خبر میرسد که علی حسن المجید که به علی شیمیایی معروف است بعد از چهاربار محاکمه به اعدام با چوبه دار محکوم شد.علی شیمیایی عامل اصلی بمباران حلبچه بود.حرکتی حیوانی که به مرگ هزاران تن از کردهای عراق منجر شد و اثرات سؤ آن نه تا امروز که تا نسل ها باقی خواهد ماند.او پسرعموی صدام حسین و دست راستش در سرکوب های عراق بود...ویژگی علی شمیایی رجز خوانی های او در برخورد با مخالفان حکومت صدام بود.او از چنان موضع قدرتی صحبت میکرد که پشت ملت مظلوم عراق به لرزه میافتاد.او همواره میگفت که با تمام قوا با مخالفان صدام برخورد خواهد کرد و در این زمینه از هیچ جنایتی فروگذار نکرد.در سال های پایانی حکومت بعثی،علی شیمیایی همچون پسرعمویش صدام حسین در چنان نخوت و تکبری غرق شده بود که صدای شکستن پایه های حکومت ظلم و جور را نمیشنید و همچنان به رجزخوانی علیه ملت عراق و به ویژه پیروان اهل بیت عصمت و طهارت ادامه میداد.امروز شیعیان و کردها و عموم ملت عراق از صدور این حکم شادمانند و روزگاری را به یاد میآورند که هیچکس تصور نمیکرد سرانجام علی شیمیایی چنین شود."

کلیسای آبادان (چند سال پیش در چنین ایامی آبادان بودیم...)
+ نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 19:57  توسط میم.نون
|
2۴ اسفند 86:...به اتفاقی سر ظهر این زمستان بی روح دو ماهی خریدم از سوپرمارکت ناآشنایی در نقطه ای دور از منزل که بالای شیشه در ورودیاش برچسب اوکی را چسبانده بود،مثل پشت شیشه بعضی ماشین ها، پیشتر بین دو دوست سرهمین مارک نزاع سرگرفت و اولی میگفت الا و بلا این مارک، مارک کاندوم است و دومی میگفت نع و اما ماهی ها؛از آکواریوم ریقوترین ها و از بین آنها از روی لج زردترین و ریزترین و بیمارترین و خاک برسرترینشان،از قرار هرکدام 600تومان که فروشنده دلش به درد آمد و 1000تومان حساب کرد.از روی اتفاق بود و خریدشان نه از هاشم آقا و بقال سرکوچه با آن زن به نهایت سفیدش،نه بخاطر بوی عیدی تا نخورده و سبزی پلو و نه بخاطر هیچ کوفت و زهرمار دیگری و بدون هیچ حس نوستالوژیکی،حتی مثل پارسال دستآویزی برای دختر بازی هم نبودند.از قیافه زشت و بی ریختشان حقارت میریزد و چشمهای گرد از حدقه درآمده شان سرشار از برق حماقت است با آن سیاهی تهوع آور...
18 آذر 87:...ظهری پسر همسایه که دوم دبیرستان تجربی میخواند و ماهی ها را قبل تر دیده بود آمد و گفت که برای آزمایش درس زیستشان نیاز به ماهی دارد.هنوز حرفش تمام نشده بود که هردو را انداختم توی یک شیشه مربا و سرش را هم بستم دادم دستش که گفت اینطور خفه نشوند و گفتم به جهنم.سه چهارساعت پیش آوردشان و روایت کرد که نیم ساعتی ماهی ها را بین دو پنیه مرطوب زیر ذره بین مورد آزمایشات بسیار حرفه ای قرار داده اند و غیره و هنوز زنده اند و من متعجب که این دو دستمال نجس آتش نمیگیرند...
1 فروردین 88:..یکی از ماهی ها به غایت سفید شده و قرمزی بدن زشتش از زیر پولک های نخ نما شده اش نمایان است.وقتی نگاهشان میکنم حس رقت انگیزی دارم...
27 اردیبهشت 88:..با عنایت به الطاف الهی ماهی سفیدهٔ زشت و حال بهم زن پس از دو سه هفته حالت احتضار و به پهلو در کف تنگ مأمن گزیدن جان به جانآفرین تسلیم نمود.حالا که مرد یاد آن دو روزی افتادم که به شکل بسیار حال بهم زنی یک رشته طولانی که آخرش نفهمیدم چه بود از مقعدش آویزان شده بود و مرتب مرا یاد انتر ماده کتاب چراغ آخر صادق چوبک میانداخت که پریود میشد و این فکر را در موردش میکردم تا اینکه خودش خوب شد.خیلی تهوع آور بود.تصور آن روز الان هم چندش آور است...
26 دی 88:...سه روزی است ماهی رفته کف تنگ و بالا نمیآید...
29 دی 88:...بالاخره امروز سر ظهری زمستانی و بی روح مثل ظهری که خریدمشان این یکی هم به دیار باقی شتافت.پنجره خونه طبق سوممان را باز میکنم و سعی میکنم این ماهی را هم به آرزویش برسانم.نمیدانم چرا همه ماهی ها آرزوی پرواز دارند،آرزویی که بعد از مرگ اگر سعادت داشته باشند و دست آدمی مثل من باشند به آن میرسند.دمش را میگیریم و معلق در هوا یکی دوبار آونگ گونه جلو عقبش میکنم و در نقطه ماکزیمم شتاب و زاویه نهایت برد پرتابه،رهایش میکنم.
پرواز خوبی داشته باشی ماهی
همچو مرغان سبکبال
که آسوده سر
بر پیکر دشت
میگشایند پر و بال...

میلاد جان برای تو هم دارم.میبینی چگونه این روزها در گیر و دار کفن و دفن میت و غیر میت،از ماهی بگیر تا گراز غرق شده ایم؟ فرصتی باید تا بتوان جان کلام را ادا کرد،اما حیف که این فرصت ها زمانی محقق میشوند که دارها برچیده و خون ها شسته اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت 19:6  توسط میم.نون
|
"*1{لابد برنامه استعماری اردوها را فراموش نکرده اید؟ تلویزیون های رنگی را در کلاس های بی بخاری با پنجره های شکسته از یاد نبرده اید،رژه های اجباری و خیلی چیزهای دیگر را به خاطر میآورید.همه این برنامه های پلید به همت مردم کشور عزیزمان با انقلاب پرشکوه و تاریخی و جانفشانیها،به پایان رسید.
و اینک آزادی
سلام بر آزادی
و درود بر شما که در این پیکار، در این کار، پا به پای پدران، مادران و آموزگاران دلیر و مبارز خود، ایستادگی کردید.شاد باد روان کسانی که در این راه جان دادند و نهال آزادی را با خون خود آبیاری کردند.
شما را در راهپیمایی ها دیدیم و در پیش تانک ها، با پیکر غرقه در خون، با مشت های برافراشته و گلگون،زیباتر از قامت ارغوانی شقایق ها، فریادهایتان را شنیدیم: به بلندی آزادگیٰ، شکوفا، ترد، ازجان جوشیده، درودهای گرم ما نثارتان باد.
اینک در کلاس درسی نشسته اید که خود و آموزگارتان آزادی فضای آن را با مبارزه به دست آورده اید و سازندگی و پاکی آن را به کمک هم تأمین خواهید کرد و فردای ایران، ایران آباد را، در آن فراهم خواهید ساخت.
و ما که کتابهای شما را فراهم میکنیم کوشیده ایم تا آنجا که ممکن بوده است پلیدی را از کتابهای شما پاک کنیم و چیزهایی سزاوار شکوه انقلاب و بزرگی روح شما در آن ها بنویسیم...ما شما را بزرگ میدانیم:
به بزرگی آزادی، به بزرگی ایران، به بزرگی ایمان، آزادگی گوارایتان باد که سزاوارید.}
{...اینک دو نمونه از زندگینامه دو تن از نویسندگان و محققان بزرگ معاصر ایران:
- سعید نفیسی
استاد سعید نفیسی فرزند خانواده ای بود که از سده نهم هجری تا امروز در فرهنگ ایرانی چهره ای درخشان داشته است.او از پرکارترین پژوهشگران روزگار ما و مردی بود دانش دوست، مهربان، با گذشتو گاه بسیار آسانگیر،در قضاوت بی ریا و تند، شتاب شگفت انگیزی در همه کارها حتی در سخن گفتن او احساس میشد...
- سید احمد کسروی
در سال 1269 خورشیدی در خانه حاج سید قاسم تبریزی فرزندی به جهان آمد که نامش را احمد نام نهادند و ما او را به نام سید احمد کسروی میشناسیم.پنجاه و پنج سال از زندگی شورانگیز و پراضطراب او در بیستم بهمن ماه 1324 به سرآمد و به هنگامی که برای یک جرم مطبوعاتی محاکمه میشد به دست دو تن از فدائیان اسلام با کارد و سلاح گرم کشته شد و با خون خویش تالار شعبه 7 دادسرای تهران را رنگین کرد...}"
"*2{فدائیان اسلام – نواب صفوی مردی مذهبی بود که قادر به جذب عناصر ساده با ایمان مذهبی بود. نواب عقاید خود را از اخوان المسلمین تقلید کرده بود و حکومت شرعی اسلام را تبلیغ میکرد.نواب صفوی در مخالفت با کسروی معروفیت یافت و با قتل کسروی توسط امامی ترورهای فدائیان اسلام شروع شد.نواب شخصاً مردی صادق و پرهیزگار نبود و وی عده ای را که مجذوب عقاید او بودند دور خود جمع کرده بود.مهمترین ترور فدائیان اسلام ترور رزم آرا بود که درست در موقع اوج گیری جنبش و در یک موقعیت تاریخی انجام شد و زشت ترین آنها سؤقصد به دکتر فاطمی همکار دکتر مصدق بود.قتل کسروی یکی از ترورهای زشت فدائیان اسلام بود.آخرین ترور فدائیان اسلام سؤقصد به حسین علا پیش از عزیمت به بغداد در سال 34 بود که موجب تعقیب جدی فدائیان اسلام از طرف دولت علا شد.در 31 دی ماه 1335 نواب صفوی و سه نفر دیگر ( خلیل طهماسبی – ذوالقدر – واحدی ) اعدام شدند. در میان فدائیان اسلام، برادران واحدی از دیگران صادق تر بودند.بعدها بقایای فدائیان اسلام با گروهی بنام "هیئت مؤتلفه" ادغام شدند و در سال 1343 (اول بهمن) حسنعلی منصور نخست وزیر وقت را ترور کردند که موجب اعدام چهارنفر از ایشان شد...}"


*1: نگارش و سخنوری – سال چهارم آموزش متوسطه عمومی ( علوم تجربی، ریاضی و فیزیک، اقتصاد اجتماعی، فرهنگ و ادب، آموزش فنی، آموزش فنون بازگانی و حرفه ای) – وزارت آموزش و پرورش 1358.
*2: بت شکن و جدال خیر و شر،از ابراهیم تا خمینی – نویسنده: عباس آرام – مؤسسه عطائی،تهران 1358.
پ.ن: گزافه نیست اگر بگوییم در این 31سال جمهوری اسلامی،هرسال حکومت و مردم ایران دچار استحاله شده اند آنگونه که نظیرش را نمیتوان یافت.زمانی در آغازین روزهای حکومت اسلامی و در زمان زمامداری حاکم سابق گونه ای برداشت پیرو بسیاری از مسائل وجود داشت که امروزه و در دوره حاکم فعلی به کلی برعکس شده اند.امروز یالثارات و
فارس و پرتوی سخن و راوی گلوی خود را میدرند که از جذب شدن آقا توسط نواب و اولین جرقه های آقا بگویند و دیروز خودشان کتاب در میآوردند که نواب قادر به جذب عناصر ساده بود و چه و چه و چه.
+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 14:45  توسط میم.نون
|
از متن: سعید حدادیان میگوید "عاشقانه ها هم برای خودش دارای ارزش است و ما منکر آن نیستیم اما عاشقانه هایی که نجیبانه و ارزشمندند و نه اروتیک هایی که گزارش بسترهای اتاق خلوت اند.ما آنها را به رسمیت نمیشناسیم و معتقدیم که آنها وسوسه اند و الهام نیستند.ضمن اینکه عاشقانه تنها بین دو جنس مخالف نیست و بنده به عشق آقا چند عاشقانه گقته ام"!،بنظر میرسد آقای حدادیان معتقدند اتفاقات بسترهای اتاق خلوت فقط بین دو جنس مخالف رخ میدهد و علی رغم اعتراف پایانی خودشان،ایشان هم مثل احمدی نژاد،ور رفتن با جنس موافق را همسنگ ور رفتن با جنس مخالف نمیداند و آن را انکار میکند.
یک روز
روزی قابله ای کپه ای مو از فلان خانمی بدنیا آورد که آنرا یوسفعلی میرشکاک نام نهادند.داستان این کپه نکته غریبی داشت که روی آن کپهٔ طفل مانند ماند.این داستان که یوسفعلی را میرشکاک خواندند از این رو بود که او؛نه یوسفعلی میرشکاک،که قابله بدین دلیل که در آن زمانهای دور بیمارستان های زنان و زایمان از امکانات اندکی برخوردار بوده و شامل اتاقی بودند که حامل ها در آن به ردیف شده و لنگ ها را بالا میزدند تا قابله راهشان را کار بیاندازد،شک برد که یوسفعلی تخم چه کسیست و این شک را هنگامیکه یوسفعلی را به بغل زنی میداد با او درمیان گذاشت،زن لبخندی زد و گوش قابله را نزدیک آورد و به او گفت:تو شک داری که من ننه این –اشاره به طفل- هستم یا نه،حال آنکه این مسئله برای من مهم نیست و من شک دارم بابای این –اشاره به طفل- کیست!.لذا اینگونه بود که بدلیل شک راهدار و راهوار در لحظه تولد،نوزاد را امیرشکاک نام نهادند که البته چون تا بعدها فامیلش معلوم نشد،امیرشکاک را که بدان معروف شده بود فامیل و یوسفعلی را چون مادر بیشتر به یوسف و علی مشکوک شده بود و به یاد آنها بعنوان اسم برایش اختیار کردند تا بتوانند او را در مدرسه ثبت نام کنند.به هر ترتیب یوسفعلی میرشکاک رشد و نمو یافت و از بدبختی شعر پارسی شاعر شد. همچنین بعدتر مواضع صهیونیستی و فتنه انگیزانه پارسیان،یعنی مباحث ژورنالیسم و ژورنال و... خیلی بدبخت بود که وی را سرانجام در دامن خود دید.
یک روز دیگر
روزی قابله ای کپه ای مو از فلان خانمی بدنیا آورد که آنرا علی معلم دامغانی نام نهادند.از بدبختی شعر پارسی،او؛ نه قابله، که علی معلم دامغانی روبه شعر آورد.او از زمانیکه تصمیم گرفت شعر بگوید شاعر شد و رئیس الشعرا پیش او لنگ میانداخت،درست مثل سالها بعد که از بدبختی فرهنگ پارسی، او؛نه قابله، که علی معلم دامغانی،از زمانیکه وارد فرهنگستان هنر شد رئیس الفرهنگستان هنر نام گرفت.از بدبختی کتب تحصیلی دانش آموزان پارسی،اشعاری از او؛ نه قابله، که علی معلم دامغانی،در آنها جاداده میشد که بعنوان مثال نگارنده این سطور از همان آغاز با خواندن این اشعار هم از او؛قابله نه،علی معلم دامغانی،و هم از شعر او چنان به وجد میآمد که همه چیز در دلش به غلیان میافتاد و وی بسرعت جهت اجابت مزاج باید اقدام مینمود و نیز از دیگر واقعات غرائب که خاص او را بود،حضور گاه و بیگاهش بر صفحه جعبه های جادو به عناوین و بهانه های مختلف بود که دل های بینندگان را میربود و...
چند روز بعد،1388
چند روز پس از دو واقعه ای که در دو بند قبل گذشتند،میرشکاک و علی معلم دامغانی خیلی بزرگ شدند و سال 1388 به آنها رسید-همانطور که میدانید هر سال و هر ماه و هر روز گرد افاضات میرشکاک و اشعار علی معلمست که میچرخند- و میرشکاک در هفته نامه پنجره،هفته ای بیست،سی صفحه، ارابه سخن میراند و علی معلم هم پس از طی مراتب و مراقبه های بسیار طی دوهفته به ریاست فرهنگستان هنر رسیده بود.
میرشکاک یادداشتش با عنوان "قنبر و قنفذ" در هفته نامه پنجره را،که هم از تیترش و هم از اسم نویسنده اش و هم هفته نامه اش معلوم است چه افتضاحیست اینگونه میآغازد:
"گیرم ولی نیاند حریفان،ولی کجاست؟
ما قنبریم کوری قنفذ علی کجاست؟"
ودرست در این لحظه میرشکاک غرق در حکمت و معنای ژرف این بیت شده بود تا بالاخره توانست دستش را به بالای کمدش برساند و خودش را بالا بکشد و از غرق شدن نجات بیاید*،و "قنبر و قنفذ"ش را ادامه دهد،درست در این لحظه بود که علی معلم دامغانی،مولانا شد.میرشکاک زیر بیت آغازین یادداشتش مینویسد: "مولانا علی معلم دامغانی".و علی معلم دامغانی بازهم پس از طی مراتب و مراقبه های فراوان توانست مولانا شود،البته از بدبختی مولاناهای سرزمین پارسی.
روز سوم
در چنین احوالی بود که روز سوم شکل گرفت.تاریخ در مورد اوضاع قابله و نحوه شکل گرفتن این واقعه سکوت پیشه کرده است و همین سکوت تاریخ هم مهر تأییدی است بر نظریه روئیده شدن کپه مو از زیر یک بوته که برای علمای اهل فن به ظاهر غیر قابل امکان مینماید.به هرشکل طی واقعه روز سوم از زیر یک بوته، کپه مویی بوجود آمد که وی را سعید حدادیان نام نهادند.سعید حدادیان پس از تبدیل شدن به یک بوته ،مداحی اهل بیت پیشه کرد که در این مورد از بدبختی کسی یا چیزی نمیتوان سخن گفت چون این طایفه خود نماد بدبختیاند.حدادیان که حالا یک بوته شده و هربار پس از پایان مراسمش کپه موهایی را تحویل جامعه میدهد که با باتوم به جان مردم میافتند،این بار از بدبختی تمام ملت ایران و تاریخ این کشور،در کسوت یک صاحب نظر در برنامه ای در شبکه چهار سیما حضور پیدا کرده و در مورد شعر صائب و بیدل سخن میگوید.حدادیان که در این برنامه تمام سخنانش روایت گفتگوی وی و "آقا" است میگوید:"...آقا به من گفت شما سبک هندی کار کن..."و در ادامه از مطالعات و پژوهش هایش در شعر و سبک هندی روایاتی را به محضر بیننده فهیم تقدیم میکند.همچنین کرسی های نظریه پردازی و استادی حدادیان در صدا و سیما محدود نمیشود و هفته نامه یالثارات هم از این گنج به قدر فهم خوانندگان استفاده کرده بطوریکه یک ستون کامل خود را به دیدگاه های این مداح اهل بیت پیرامون شعر مذهبی اختصاص داده است.در این ستون میخوانیم:"عاشقانه ها هم برای خودش دارای ارزش است و ما منکر آن نیستیم اما عاشقانه هایی که نجیبانه و ارزشمندند و نه اروتیک هایی که گزارش بسترهای اتاق خلوت اند.ما آنها را به رسمیت نمیشناسیم و معتقدیم که آنها وسوسه اند و الهام نیستند.ضمن اینکه عاشقانه تنها بین دو جنس مخالف نیست و بنده به عشق آقا چند عاشقانه گقته ام".!،بنظر میرسد آقای حدادیان معتقدند اتفاقات بسترهای اتاق خلوت فقط بین دو جنس مخالف رخ میدهد و علی رغم اعتراف پایانی خودشان،ایشان هم مثل احمدی نژاد،ور رفتن با جنس موافق را همسنگ ور رفتن با جنس مخالف نمیداند و آن را انکار میکند.
...و این داستان ادامه دارد.
*: کنایه از توهمی بودن میرشکاک و امثال وی.

+ نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 12:10  توسط میم.نون
|